ننه سرما؛ پیرزن افسانه‌ای پایان زمستان در باور ایرانی

comment-add افزودن دیدگاه img 7 دقیقه ymt علاقه‌مندی‌ها ymt افزودن اصلاحیه ymt نویسنده: امین حسنی ymt 0

در فرهنگ عامه‌ی ایرانی، «ننه سرما» یا «ننه پیرزن» پیرزالی است با گیسوانی سپید و نفسی سرد که با سرمای اواخر زمستان، یعنی «بردالعجوز» (سرمای پیرزن) پیوند دارد. این سرما که معمولا یک هفته به درازا می‌کشد، در باور مردم، بازتاب داستان پیرزنی است که در انتظار رسیدن پسرش «نوروز» یا همسرش «عمو نوروز» یا پسرانش «اهمن و بهمن» به سر می‌برد. او خانه‌تکانی می‌کند، شیرینی می‌پزد، به حمام می‌رود و چشم به راه می‌ماند. سرانجام، با پایان یافتن عمر پیرزن یا به خواب رفتن او، زمستان نیز به پایان می‌رسد و هوا رو به گرما می‌نهد.

در روایتی دیگر، سرمای پیرزن یادآور روزهایی است که قوم عاد توسط خدا نابود شدند و تنها یک پیرزن نجات یافت تا هفت روز برای آنان عزاداری کند؛ هر یک از این روزها نامی ویژه دارند. در روایتی دیگر، پیرزنی که شترهایش تا پایان زمستان بارور نشده بودند، نزد حضرت موسی (یا حضرت محمد) رفت و درخواست کرد که روزهای زمستان افزایش یابد. خداوند دعای او را اجابت کرد و از همین رو، این ایام را «بردالعجوز» یا «سرمای پیرزن» می‌نامند.

در مناطق گوناگون ایران، این افسانه به صورت‌های مختلفی روایت شده است. برای نمونه، چهل روز نخست زمستان را «چله بزرگ» و بیست روز پس از آن را «چله کوچک» می‌نامند. مردم همدان بر این باورند که ننه پیرزن سه فرزند دارد: «آفتاب‌به‌هود» (دختر) و «اهمن و بهمن» (پسران). هر یک از آنان ده روز از ماه اسفند را در بر می‌گیرند. در این روایت، اَهمن و بهمن به کوه می‌روند تا هیزم بیاورند اما باز نمی‌گردند. پیرزن دخترش را به دنبال آنان می‌فرستد، اما او نیز بازنمی‌گردد. پیرزن سه روز در کوه به جستجوی فرزندانش می‌گردد، اما آنان را نمی‌یابد. از شدت اندوه، جارویی آتش می‌زند و در حالی که آن را دور سر خود می‌چرخاند، می‌گوید: «کو اَهمنم؟ کو بهمنم؟ دنیا رو آتش می‌زنم.» آن‌گاه جارو را پرت می‌کند؛ اگر به آب بیفتد، سالی پرآب و پربرکت خواهد بود و اگر به خشکی بیفتد، خشکسالی در پیش است. در باور مردم قزوین، در هفت روز سرمای پیرزن، هوا تا حدی سرد است که تاب‌آوری ندارد. چهارده روز مانده به عید، پیرزن خانه‌تکانی را آغاز می‌کند. در روزهای برفی می‌گویند دارد آرد آسیاب می‌کند؛ روزی که باران می‌بارد، آب می‌آورد؛ روزی که آفتابی است، رخت و لباس می‌شوید و هنگام طوفان، نانش را پخته و خاکستر تنور را پاک کرده است. در پایان، به انتظار شوهرش به پشت‌بام می‌رود و مشغول بند کردن مهره‌های گردنبندش می‌شود که ناگهان از بالا به پایین می‌افتد. می‌گویند تگرگ‌هایی که از آسمان می‌بارند، همان دانه‌های گردنبند پیرزن است. «بابا وزوزه» که از مرگ همسرش غمگین است، بوته‌ای خار روشن می‌کند و آن را به دوری پرت می‌زند تا همه چیز را آتش بزند و خود نیز از بام پایین می‌پرد. با پایان یافتن عمر بابا وزوزه و ننه پیرزن، زمستان نیز پایان می‌یابد و بوته خار، گرما را به ارمغان می‌آورد.

ننه سرما را می‌توان با اسطوره‌های پایان زمستان در فرهنگ‌های دیگر مقایسه کرد. در اساطیر ایرانی، «نوروز» و «عمو نوروز» نمادهای بهار و آغاز سال نو هستند و ننه سرما که در انتظار آنان به سر می‌برد، گذار از زمستان به بهار را روایت می‌کند. هم‌چنین «چله‌ی بزرگ و کوچک» در باورهای عامیانه، بازتابی از چرخه‌ی طبیعی و تغییرات آب‌وهوایی است. ننه سرما با «بوشاسپ» (دیو تنبلی و خواب) در متون زرتشتی نیز پیوندی نمادین دارد؛ چرا که بوشاسپ نیز با خواب و بیداری پیوند خورده و پایان زمستان، مانند بیداری طبیعت از خوابی طولانی است. در میان شخصیت‌های افسانه‌ای، ننه سرما با «پیرزن مارکو» در کبودرآهنگ (که کودکان را می‌ترساند) و «دادا کلاکو» در هرمزگان (که در آب‌انبارها زندگی می‌کند) هم‌خانواده است، اما ننه سرما چهره‌ای دوگانه دارد: هم می‌تواند نماد سرما و سختی باشد و هم مژده‌دهنده‌ی بهار و پایان زمستان.

img

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی برای این محتوا درج نشده است. با درج دیدگاه خود، اولین نفر باشید!